تبليغاتX
سیاه سفید - 8

8

چه روزهاي زيبايي بود...

روزهاي خوب باهم بودن...

روزهايي كه گرماي دستان پدربزرگ...

مرا ساعت‌ها سرمست مي‌كرد...

روزهايي كه دلهايمان باهم بودن را بلد بود...

زماني كه لذت معصوم بودن را حس مي‌كردم...

نمي‌دانم چرا...

اين چنين سرگشته و حيران شدم...

پريشان شده روزگارم...

اين من در انتظار آمدن كدامين نديده...

اين چنين آشفته است...

انگار از ياد برده...

روزهاي خوب گذشته را...

روزهايي كه بوي چادرنماز مادربزرگ...

بهشت را به خاطرمان مي‌آورد...

آنها رفتند و با رفتنشان...

دنياي من هم انگار هواي پرزدن دارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 2:8 توسط من


 

 

 

 

 

 

 

 

مي‌خوانمشان

يك بار براي هميشه

علايق من

سامي يوسف