|
براي اولين بار... بعد از سالها... اشكهايم سرازير شد... تو رفتي... و من ماندم... با كولهباري... از خاطرات... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 1:47 توسط من |
و حالا نياز دارم... به دستان مهرباني... تا مرا در بر گيرند... دستان مهرباني ميخواهم... تا مرا به بهشت برسانند... تا مرا در طول شب در بر گيرند... دستانت را به من بده... + نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 16:2 توسط من |
با بچههايي كه گرفتار جنگ شدهاند...
چه كنيم... چطور به آنها بفهمانيم... جنگ براي چيست... آنگاه كه ميگريند... آيا آنگاه كه ميگريند... صداي ديگري... به گوش ميرسد... آيا گوش فرا ميدهيد... مردان كارزار گوش فرا ميدهيد؟... هيچ چيز... هيچ چيز... ارزش مردن را ندارد... + نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 7:58 توسط من |
خداوندا... اگر روزي بشر گردي... زحال ما باخبر گردي... پشيمان ميشوي از قصهي خلقت... از اين بودن از اين بدعت...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 4:48 توسط من
مادر... تو هنوز نرفتهاي... دلم برايت تنگ شده است... چه بر من خواهد گذشت... اگر زماني از من دور باشي... هر وقت كه كاري نداري... تنها به من بينديش... من در روياي تو شعر خواهم گفت...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387 9:38 توسط من
در عجبم...
مردمان آنقدر در لذتاند... انگار خدايي نيست... و دنيا را چسبيدهاند... گويي ابديست... مرگ... نزديك است... كولهباري بايد ساخت... + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387 7:44 توسط من |
با گذشت ثانيهها... انگار دارم از خودم ميگذرم... من ديگر آن نيستم... مدتيست با خودم غريبهام... خودم را ديگر نميشناسم... لحظههايم دارند ميگذرند و با گذشتنشان... مرا از خود دورتر ميكنند... گاهي فكر ميكنم كه آيا اين همان من است... پس چرا ديگر دوستش ندارم... سياهي مدتيست بر قلبم خانه كرده... دلم ميخواهد برگردم به گذشتهاي دور... جايي كه دلهايمان از نور درخشان بود... + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 23:5 توسط من
چه روزهاي زيبايي بود... روزهاي خوب باهم بودن... روزهايي كه گرماي دستان پدربزرگ... مرا ساعتها سرمست ميكرد... روزهايي كه دلهايمان باهم بودن را بلد بود... زماني كه لذت معصوم بودن را حس ميكردم... نميدانم چرا... اين چنين سرگشته و حيران شدم... پريشان شده روزگارم... اين من در انتظار آمدن كدامين نديده... اين چنين آشفته است... انگار از ياد برده... روزهاي خوب گذشته را... روزهايي كه بوي چادرنماز مادربزرگ... بهشت را به خاطرمان ميآورد... آنها رفتند و با رفتنشان... دنياي من هم انگار هواي پرزدن دارد... + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 2:8 توسط من
|